به گلدان گریه هایم که سر می زنم ، همیشه شمعدانی یاد تو بوی بهار می دهد ، بوی تبسم باران بر هق هق برگ وریشه . بوی سجدۀ مسیح لاله ها به پای مریم سپید این روزها.
این روزها که تو نیستی وجای خالی تور ا ابرهای غصه گرفته اند.
این روزها که حنجرۀ سبز چکاوکها ، شمیم ترانه های مهتاب را نمی سراید.
این روزها که تو نیستی وسیمهای خاردارتنهایی.اطراف مرا حصار کشیده اند.
این روزها که مردم کتابهای بی مقدمه، اسیر سکوت قصه های بی حوصله اند.
این روزها که تو نیستی و اثر انگشت شب بر شیشۀ روز ، جرم آشکار تاریکی را هویدا می
کند. این روزها که زمین سیارۀ تنهایی است که گرد خورشید ، غریبانه می چرخد. انسان بر
دادگاه بی جاذبه ای از سقوط ، محکوم به حبسی ممتد پشت میله هایی از بی کسی است.
و این روزها....
زمستان است : پر از برف ، پر از گُل مردگی ، پر از عینکهای سیاه وچشمهای تبخال زده ،
پر از تنگهای بلور بی ماهی ، پر از پاره پاره های دل بر مدار سنگفرش دل تنگی ، پر از
براده های اشک بر دریای چشم به راهی و پر است از روزهای خالی از تو....!
واین روزها.....
بهار نیست. پائیز را نگاه کن که با وقاحتی عظیم ، گلبرگهای سپید یاس را به صلیب می
کشاند. شبهای بی مهتاب را بنگر که چون سفره ای از شهابهای سوخته ، شام فرشتگان زمین
را به تاخیر می اندازد . واین روزها ، ادامۀ قرنهای بی تو بودن است. سالگرد هبوط آدم
وقرن گرد عروج تو...
ومن همچنان تنها و غمگین بر جاده ای که بر مشام شب زده اش ، بوی انتظار تو می رسد ،
می گریم ،چون خاکی باران خورده که راه عبورم تنها به سپیدۀ آمدن تو ختم می شود. پس بیا
که تنها چارۀ این دل بی درمان نام تو ، چشم تو وشرح کلام بارانی ات بر انبساط سینه
ماست...!
| 3:07 PM دوشنبه، 26 اردیبهشت هزار و سیصد و نود | نویسنده: علی نیکنام|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 8
چیزیم نیست خرد و خمیرم فقط همین
کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین
از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز
در عمق چشمهای تو گیرم فقط همین
این شعر تقدیم به { غ
| 12:24 AM جمعه، 19 آذر هزار و سیصد و هشتاد و نه | نویسنده: علی نیکنام|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 73
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
نظریادتون نرد
| 10:55 PM یکشنبه، 30 آبان هزار و سیصد و هشتاد و نه | نویسنده: علی نیکنام|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 17
به گلدان گریه هایم که سر می زنم ، همیشه شمعدانی یاد تو بوی بهار می دهد ، بوی تبسم باران بر هق هق برگ وریشه . بوی سجدۀ مسیح لاله ها به پای مریم سپید این روزها.
این روزها که تو نیستی وجای خالی تور ا ابرهای غصه گرفته اند.
این روزها که حنجرۀ سبز چکاوکها ، شمیم ترانه های مهتاب را نمی سراید.
این روزها که تو نیستی وسیمهای خاردارتنهایی.اطراف مرا حصار کشیده اند.
این روزها که مردم کتابهای بی مقدمه، اسیر سکوت قصه های بی حوصله اند.
این روزها که تو نیستی و اثر انگشت شب بر شیشۀ روز ، جرم آشکار تاریکی را هویدا می
کند. این روزها که زمین سیارۀ تنهایی است که گرد خورشید ، غریبانه می چرخد. انسان بر
دادگاه بی جاذبه ای از سقوط ، محکوم به حبسی ممتد پشت میله هایی از بی کسی است.
و این روزها....
زمستان است : پر از برف ، پر از گُل مردگی ، پر از عینکهای سیاه وچشمهای تبخال زده ،
پر از تنگهای بلور بی ماهی ، پر از پاره پاره های دل بر مدار سنگفرش دل تنگی ، پر از
براده های اشک بر دریای چشم به راهی و پر است از روزهای خالی از تو....!
واین روزها.....
بهار نیست. پائیز را نگاه کن که با وقاحتی عظیم ، گلبرگهای سپید یاس را به صلیب می
کشاند. شبهای بی مهتاب را بنگر که چون سفره ای از شهابهای سوخته ، شام فرشتگان زمین
را به تاخیر می اندازد . واین روزها ، ادامۀ قرنهای بی تو بودن است. سالگرد هبوط آدم
وقرن گرد عروج تو...
ومن همچنان تنها و غمگین بر جاده ای که بر مشام شب زده اش ، بوی انتظار تو می رسد ،
می گریم ،چون خاکی باران خورده که راه عبورم تنها به سپیدۀ آمدن تو ختم می شود. پس بیا
که تنها چارۀ این دل بی درمان نام تو ، چشم تو وشرح کلام بارانی ات بر انبساط سینه
ماست...!
| 2:42 AM جمعه، 28 آبان هزار و سیصد و هشتاد و نه | نویسنده: علی نیکنام|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 9
کجا بودی وقتی برات شکستم
کجا بودی وقتی برات شکستم
یخ زده بو شاخه گلم تو دستم
کجا بودی وقتی غریبی و درد
داشت من تنهارو دیوونه میکرد
کجا بودی وقتی که از پنجره
میپرسیدم این چندمین عابره؟؟؟
کجا بودی وقتی تو رو میخواستم
که دستات آروم بشینه تو دستم
کجا بودی وقتی که گریه کردم
از تو به آسمون گلایه کردم
کجا بودی وقتی کنار عکسات
شبا نشستم به هوای چشمات
کجا بودی ببینی من میسوزم
عین چشات سیاهه رنگ روزم
سرزنشای مردمو شنیدم
هرچی که باورت نمیشه دیدم
کنایه هاشونو به جون خریدم
نبود ستاره ام شبا گریه چیدم
کجا بودی نگام به در سفید شد
هرکی به جز من از تونا امید شد
کجا بودی وقتی صدات میکردم
به آسمون رسید صدای دردم
کجا بودی من از خودم گذشتم
هر جا بگی رو دنبال تو گشتم
کجا بودی ببینی بی ستاره ام
| 1:13 AM دوشنبه، 24 آبان هزار و سیصد و هشتاد و نه | نویسنده: علی نیکنام|
لینک ثابت |موضوع: شعر
| نظرات 7
این بار برای تو مینویسم.... نمیدونم باید با چی شروع کنم .؟ میگن بانام خدا ؟ چرا خدا ؟ اگه منو دوست داشت که .....؟ وای .وای از دست این نقطه چین ها.... طوری نیست با همه اینا "به نام خدا" خدایی که مثل او تنها شدم؟ نمیدونم دارم واسه چی حرفای دلم رو مینویسم ولی طوری نیست شاید اومد و خوند؟ سلام .؟ نمیدونم باید بگم بی وفا سلام یا عشقم سلام. شاید اینجوری بهتره .... عشق بی وفا..... پس عشق بی وفای من سلام... شنیدم میخوای ازدواج کنی ؟.....چیزی نمیخواد بگی ؟ اره میدونم تقصیر خودمه /پس فقط گوش کن شاید بفهمی که اشتباه از دوتایی مونه؟ هرگاه خواستم بگویم دوستت دارم ومیخوام باهات ازدواج کنم جزبانگاه نتوانستم.اخرمن نه شاهزاده بودم ونه اسب سفید داشتم.اما رفتم تا با توکل سرپناهی فراهم کنم زیاد طول نکشید.اما وقتی برگشتم غریبانه تورابه خانه بخت دیگری می برند .... تاقلم رومیزارم روتن این کاغذهمه کلمه ها،حروف، قافیه ها ازسرم می پره بیرون انگاری خیلی وقته که دیگه حتی حوصله فکرکردن هم ندارم.
دستم هم ننوشته خسته میشه ...دلم میخوادبهشون بگم خیلی وقته سکوت کردم، شروع نکرده خسته شدید؟؟؟
مثل اینکه به تنبلی عادت کردن یا شاید دیدن سکوت بی دردسرترازفریاده ولی دیگه باید بگم ؟ می خواهم از انتهای قلبم نامت را صدا کنم ِ اما می دانم که تو صدایم را نخواهی شنید به خودت بگو من کیستم که تو را صدا می کنم و خلوت تنهایی را در غربت معصومانه چشمانت جستجو می کنم کاش یه بار دیگه زمزمه می کردیم نام همدیگه را فقط یکبار علی از زبان تو و نام تو از زبان من....ِ چرا که شاید فردا مجالی برای زندگی من نباشد ! بگذار برای آخرین بار تا می توانم دوستت داشته باشم هنوز سکوت حرف های نگفته ات را از یاد نبرده ام هنوز سردی آن تلفن وداع را فراموش نکرده ام اما هنوز هم دستهایت را بخاطر دارم هنوز هم صدایت را بخاطر دارم دلم برات خیلی تنگ شده... يادت باشه...گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست که يکم اون ور تر مي تپه براي تو... يادت باشه فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني...... يادت باشه یه علی نامی که یه روزی عشقت بود شب ها حتي تو رويا هام با تو حرف ميزنه تويي که يادت وخيالت هم آرامش بخشه براش
خودت ميدوني که اين واژه ها نميتونن اون چيزي رو که تو عمق وجودمه ابراز کنن...
وقتي ميخوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت کم ميارن حتي به
احترام حضورت گلم در مقابلت سر تعظيم فرود میارن... نمیدونم ؟همه چی به یه طرف دعوتت برا مراسم ازدواج یه طرف دیگه... خدا .خدا .چرا من ؟فکر کردم وقتی منو کشیدی عشقم رو برا همیشه کنارم کشیدی ؟چرا؟اخه چرا؟چرا یکدفعه پاکش کردی ..... کاش !!روزها توقف کنند.یعنی میشه ؟؟ ای خدا ..روز عید قربان ؟؟؟اخه چرا؟ لااقل گناهم رو بگو ... طوری نیست بزار من قربانی این عید باشم.....
بسه دیگه خیلی حرف زدم انگار دلم خیاله تموم کردن نداره...
با این که سخته ولی وقت وقته خدا حافظیه....
و تو رفتي تنها آخر قصه ي ما اينجا بود خداحافظ همان کلامي بود که تو در پشت خنده ها کشتي و در آن لحظه هيچ حرفي نيست نازنينم ... پشت سر هيچ نگاهي به هرچه مانده مکن شب و روز من با تنهايي مثل يک برگ زير پاي بي تفاوتي است تو برو ماندن من مرگ من است ... نازنينم تو خودت شاخه اي از فاصله را هديه ام آوردي تو خودت خواستي که دور از هم شعله خاطره ها را به دست باد دهيم و من ميان بهت و غرور حرف آخر را زدم ... نازنينم بعد از تو نه سوي دگري خواهم رفت که ببخشايمش هر آنچه که در قلبم هست و نه دستي به کسي خواهم داد اگر از سمت سادگي به سوي من آيد به من آموختي که به دنيا بايد با غريبان آميخت ، از غريبان آموخت... نازنينم ... ببخش من را گر بي بهانه اي تو را به سوي خود خواندم آن زماني که بهانه تمام ماندن بود من فقط جوشيدم همه حرفي تازه بودند و من فقط خنديدم ببخش من را گر هرچه که مي آمد با من ، گفتم ... نازنينم . من تو را مي بخشم اگر باور نکردي آنچه با من بود اگر حتي نديدي قطره اي را که براي تو بروي گونه ي تنهايي ام خشکيد يا حتي نفهميدي چگونه دوستت داشتم ... نازنينم نخواهم گفت هرگز نقشي از تو پيش چشمانم نخواهم ماند نخواهم گفت هرگز هيچ جايي نيست در کنج تنهايي من هرگز نخواهم گفت ديگر نگاهي نيست آهي نيست يا از ياد خواهم برد آن حرفي که بر قلبم تو حک کردي ... ياد آن روز بخير که به تو مي گفتم : خداحافظ ولي مردانه بايد گفت تاپيوند و ريشه هست پا بر جا و تا خورشيد مي تابد و تا اينجاست دستي و دلي از مرگ بي پروا نازنينم... ميان ما هر آنچه بود ، گذشت من و تو سوي فرداها روان هستيم پريد از چشمهايم خواب ديروزت من و تو ، حال تفسير ميان دو غريبه در جهان هستيم....
به چشمان مهربان تو مینویسم حکایت بی انتهای عشق را تا بدانی که محبت وعشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم به پاکی چشمانت قسم که تا ابد دوستت دارم...
دوستار همیشگی تو علی.
| 2:15 AM چهارشنبه، 19 آبان هزار و سیصد و هشتاد و نه | نویسنده: علی نیکنام|
لینک ثابت |موضوع: نوشته هاي عاشقانه
| نظرات 19
خترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد.
بقیه درادامه مطلب
ادامه مطلب | 4:07 AM دوشنبه، 17 آبان هزار و سیصد و هشتاد و نه | نویسنده: علی نیکنام|
لینک ثابت |موضوع: داستان کوتاه
| نظرات 9
چقدر سخته تنها پناه لحظه هات تنهات بذاره و بره چقدر سخته تحمل تنهایی وتنها شدن چقدر سخته احساس کنی کسی که تو رو میخواست حالا دیگه براش هیچ اهمیتی نداری چقدر سخته هیچ کس نتونه دوست داشتنتو درک کنه چقدر سخته کسی که تو تنهاییات همیشه بهش فکر می کردی حالا دیگه رفته باشه چقدر سخته کسی که احساس میکردی ما توإ حالا دیگه مال تو نباشه واااااااااای خدا جونم چقدر سخته کسی که حاضری جونتو ،همه ی زندگیتو براش بدی حالا دیگه ..... چقدر سخته تا آخر عمرت تنها بمونی چقدر سخته تا آخر عمر انتظارشو بکشی اما هیچ وقت نیاد چقدر سخته تنها پناه لحظه هات حالا دیگه پناه گاه دیگه ای داشته باشه خدااااااا چقدر سخته..... کاش می شد در بسیط چشمهایت جا شوم آبی من !مثل تو آبی تر از دریا شوم گم شدم چون قطره ای در بیکرانت خوب من! جستجو کن در خودت شاید که من پیدا شوم در کتاب واژه ها زیبا ترین معنا تویی کاش می شد در کتاب عشق تو معنا شوم مثل شب تاریکم ای خورشید عالمتاب من یاری ام کن تا که صبح روشن فردا شوم از تو گفتن کار هرکس نیست ای بالاترین
نظریادتون نرد
| 3:19 AM چهارشنبه، 12 آبان هزار و سیصد و هشتاد و نه | نویسنده: علی نیکنام|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 14
سلام دوستان گلم یه وب جدید زدم خوشهال میشم اونجام سربزنید البته این وب هم هرروز اپ میشه .